|
|
|
|
|
تنهایی من....تنهاترین تنها
نه...نه..یکی از تنهایان تنها من بی من...می خواهم من باشم ولی نمی گذارندم...نه نمی توانم چه می توانم باشم زیر یوقشان..وقتی قدرت را در کف داری کاری از تو ساخته نیست قدرت را از کف می دهی باز هم کاری از تو ساخته نیست..بی قدرت یا با قدرت کاری از تو ساخته نیست ...فقط نگاه کن و هیچ نگو............. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 13:8 توسط majid
|
|
||
|
|
|
|
|
خدای من ! ای دادار هستی ای بزرگ ترین و ای محبوب ترین! همه گویند اگر نیازی یا حاجتی داری به او (تو)اقتدا کن من بدانان کاری ندارم ولی مگر من این سخیف ترین وکثیف وپلشت ترین چه در راه تو و برای تو انجام داده ام و چه عملی حتی به اندازه دانه ارزنی از من با نیت تو سر زده است که نیازم را به درگاه تو بیاورم! من که هر لحظه از عمرم حاصلی جز پشیمانی برای تو نداشته ام. چگونه می توانم این قدر مغرورانه به درگاه تو اه ونیاز اورم نه برای تو بل برای خودم! من چگونه می توانم این گونه باشم زمانی که می بینم کسی که به طرفم امده و سلامی بی طمع ندارد او را می رانم .چگونه؟...و به راستی چگونه می توانم این گونه چاپلوسانه به درگاه جلالیت که نماد بزرگ ترین و مقدس ترینهاست در نظرم این گونه سر زده وارد شوم. مرا همین بس که هر چه بر خود نمی پسندی بر دیگران هم مپسند! ولی باز با این همه من این تقاضای بی شرمانه ولی فرزندانه را به تو ای پدر ای پاک ترین پیش کش می کنم: که چون دیواری محکم و تکیه گاهی استوار مرا پشتیبانی کن! باشد که زخمی بر پشت نداشته باشم و مشکلات را اگر چه تخریب گر اگر چه نابود گر و در هم شکننده به مبارزه بطلبم که یا انان پیروزند یا من!ولی تنها این که تو با منی مبارزه اگر چه با شکست توام باشد زیاده نا امید کننده نیست! <<بنده ئ دوست دار تو حتی در کلام>> |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:33 توسط majid
|
|
||
|
|
|
|
|
چه سخت است!جدایی
معراج روحانی و سپس باز گشت به خویشتن خویش هر چه از ان می گریزی تو را در بند می اورد بندی که مجالی از ان نیست بندی خوشایند که تو را به اسمانها می برد و پروازی دل نشین می بخشد اما وای از روز جدایی روزی که روح تو به کالبد پابند حقیرت می پیوندد فکر می کنم چه میکشیم در بدو خلقت و نوزاد چه گریه راستینی دارد در کشا کش میلاد! و من میترسم و گریزانم از ان لعنت بر من ...که هر چه گریختم مرا به دام کشید! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:12 توسط majid
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر کسی به تو اندک چیزی بخواهد بدهد
پس تو همان اندک را بپذیر! زیرا که همین مختصر از هیچ حتما" بیشتر است <<مناندروس>> یه چیز دیگه یادم افتاد که این حرف دل خودمه مردمان می گریند..مردمان می خندند... مردمان از خود می گویند..مردمان درد دل های خود را بیرون میریزند... من اما در مردمان چیزی نمی یابم تا درونیات مقدسم را بدانان در میان گذارم.. و ..ای وای بر مردمان...و ...ای وای بر مردمان... <<م.ک>> |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 9:59 توسط majid
|
|
||
|
|
|
|
|
به چیزی که توانایی به دست اوردن ان را نداری منگر زیرا انچنان نیازی در تو ایجاد می کند
که به ناچار چه از راه ثواب وچه از راه خطا بدان تمایل می یابی و خود را....... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 15:42 توسط majid
|
|
||
|
|
|
|
|
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندین حجره در {هر حجره چندین مرد در زنجیر.... از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی {به ضرب دشنه ای کشته است از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان نان {فرزندان خود را بر سر برزن به خون {نان فروش سخت دندان گرد اغشته است از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز برراه {رباخواری نشسته اند کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام {جسته اند کسانی نیم شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکسته اند من اما هیچ کس را در شبی تاریک وتوفانی نکشته ام من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام در اینجا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره {در هر حجره چندین مرد در زنجیر.... در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست {می دارند در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر {شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد من اما در زنان چیزی نمی یابم -گر ان همزاد را روزی {نیابم ناگهان خاموش- من اما در دل کوهسار رویاهای خود جز انعکاس سرد { اهنگ صبور این علف های بیابانی که می رویند {و می پوسند ومی خشکند و می ریزند با چیزی {ندارم گوش مرا گر خود نبود این بند شاید بامدادی همچو یادی {دور و لغزان می گذشتم از طراز خاک سرد پست... جرم این است! جرم این است! استاد احمد شاملو... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 10:29 توسط majid
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط نگاه می کنم .... فقط نگاه می کنم به تو که
چه ارام وبی دلیل از من گذشتی ..شاید دیگر تو را نبینم و شاید تو مرا...مرا به خاطر بسپاروببخش ...فقط نگاه می کنم به اسمان و خودم که چه تنها و بی دلیل برای بودن در پس کوچه های زندگی پرسه می زنم...شاید روزی تو با کسی باشی ومن با کسی ..اما تو همیشه در ذهن منی شاید وای کاش تو را دوباره ببینم و زندگی همچنان ادامه دارد...تو دوباره زاده میشوی و من هر روز پیرتربه ادامه ی جاده عمرم می نگرم...و فقط نگاه می کنم که کی به مقصد مرگ میرسد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 15:14 توسط majid
|
|
||
|
|
|
|
|
پسر بلبل روزی به خواستگاری دختر گل همیشه بهار رفت
دخترک تازه بلوغ را پشت سر گذاشته بودو گونه هایش گل انداخته بود پسر خوش صدای بلبل هم تازه فهمیده بود که هزار دستانی خوش الحان است از بد عهدی ایام یا از خوش اقبالی ان خانه بلبل بر فراز درختی در کنار گل همیشه بهار بود القصه...بلبل بیچاره که از راز گل بی خبر بود درد درون با او باز گفت اما شماتت او را با خود دید او حرفهای گل را نفهمید تنها چیزی که از گفته های گل دستگیرش شد این بود که گل به او گفته بود که من پای بسته بر زمینم وتو ازاد و رها هر روز از این هامون به هامونی دیگر لانه می کنی و مرا با عشق تو کاری نیست اما......اما......افسوس..افسوس که گل مغرور بی وفانمیدانست که بلبل این قصه را می دانسته و از برای او خود را به دم تیر شکارچی داده و اکنون دیگر توان پرواز ندارد...........................پس زود قضاوت مکن ....و مرا از خود مران |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 14:46 توسط majid
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشقان عشق را فخر می فروشند ارزانش مفروش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:25 توسط majid
|
|
||
|
|
|
|
|
همه گویندکه:تو عاشق اویی
گرچه دانم که همه کس عاشق اویند لیک میترسم یا رب ! نکند راست می گویند....... <م.امید> |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 17:23 توسط majid
|
|
||